حكيم زجاجى
51
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
لباس علم سبز بد پيش زرد * نبشته خطى گرد آن لاجورد 175 كه نصر من اللّه و فتح قريب * به كوفى خطى بد نبشته [ به زيب ] پس از وى يكى لشكر آمد فراز * به دست اندرون [ نيزههاى ] دراز قدامه به پيش اندرون چون هزبر * علم بر سرش سايهبان همچو ابر شتر با جوانبخت پنجاه بود * عمارى شش و بر سرش ماه بود فرس بود در زير جل سى و پنج * زمين بود از فعل ايشان به رنج 180 دو اسب دگر بود زرين ستام * به سيمين و زرين كمر ، ده غلام به پيرامن او سوارى هزار * بلى جمله با جوشن زرنگار پس از وى سواران چون باد و گرد * سعيد ابن مسعود آزادمرد كه اسحق بدكنيت نامدار * . . . عم مختار فرخندهكار ورا بود هشتاد اشتر به بار * پر « 1 » از جوشن و آلت كارزار 185 جنيبت چهل با ستام به زر * گشاده دگر اسب هفتاد سر دو بوق به زر بود و شش تا علم * همه شش ورا چوبهء چون قلم سواران و مردان او جمله كَهل * هنرمند و پردانش و پاك و اهل سوارى از آن قوم از دار و گير * به كيش اندرون داشت صد چوبه تير لوا بر سر مير لشكر سپيد * جهانى از ايشا [ ن ] به بيم و اميد 190 پس از وى خزيمه كه بدپور نصر * سوار سواران و مردان عصر به پيرامنش بوده با صد سوار * پياده هزار دگر نامدار به آهن درون غرق يكسر بجاى * جوانان با دانش و عقل و راى جنيبت چهل بود در پيش مرد * بپوشيده يكسر جهاز نبرد . . . * بيامد به كردار تير از گشاد 195 سپاهى به گردش همه نيزهدار * [ كزاو ميوهء ] نصرت آيد به بار سواران خرم ، دليران مرد * به خون عدو تشنه روز نبرد همه شاطر و چست و با كام و نام * پس هر سوارى دو زيبا [ غلام ] علم شانزده بود مركب هزار * جنيبتكشان زآن جوانان كار
--> ( 1 ) بد